![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
11/29/2007 - 12/5/2007
9/30/2007 - 10/6/2007 8/23/2007 - 8/29/2007 7/23/2007 - 7/29/2007 6/12/2007 - 6/21/2007 5/26/2007 - 6/11/2007 5/22/2007 - 5/28/2007 5/12/2007 - 5/21/2007 4/25/2007 - 5/11/2007 4/28/2007 - 5/4/2007 4/21/2007 - 4/27/2007 3/25/2007 - 4/10/2007 3/28/2007 - 4/3/2007 3/21/2007 - 3/27/2007 3/13/2007 - 3/20/2007 2/27/2007 - 3/5/2007 2/20/2007 - 2/26/2007 2/11/2007 - 2/19/2007 جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
عبرت
دست نوشته لحن لطیف عاشقی:
روزی مردی نزد «بیبهی شانا» آمد و گفت :می خواهم ار روی این رود بگذرم. شانا نزدیک مرد آمد و نامی را بر کاغذ نوشتو آن را به پشت مرد چسباندو گفت نگران نباش ! ایمان تو کمکت می کند تا برآب راه بروی ، اما هر لحظه که ایمانت را از دست بدهی غرق خواهی شد. مرد به شانا اعتماد کردو پایش را بر آب گذاشت و به راحتی بر روی رود گام نهاد مسافتی را که طی کرد ناگهان هوس کردببیند که شانابر کاغذی که به پشت او چسبانده چه نوشته استآن را بر داشت وچنین خواند :ایزد راما ،به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد . ...................................................................... مردی در عالم رویا به سایه خود نگاه می کرد و جای پایش که بر ساحل افتاده بود ،اما جای پای دیگری را هم دید به خداوند گفت:خدای این جای پای کیست که همیشه با من است؟ خداوند گفت :فرزندم ،جای پای من است که همیشه با تو همراه است. مرد بقیه روز های زندگیش را از نظر گذراند ولحظات بحرانی وسختی را د ساحل زندگیش دید که فقط جای پای خودش مانده با گلایه از خداوند پرسید خدایا پس در این شرایط سخت و بحرانی که من نیاز به تو داشتم چرا تو نیستی خداوند عزیزم این درست لحظه ایست که من تو را به آغوش کشیده بودم و این است که جای پاهای من بر ساحل نمانده است ومرد با نگاهی خیس خداوند را می نگرست که همچون پدری مهربان به او لبخند می زد.
|