تبليغاتX
عبرت
عبرت
دست نوشته
لحن لطیف عاشقی:

روزی مردی نزد «بیبهی شانا» آمد و گفت :می خواهم ار روی این رود بگذرم.

شانا نزدیک مرد آمد و نامی را بر کاغذ نوشتو آن را به پشت مرد چسباندو گفت نگران نباش ! ایمان تو کمکت می کند تا برآب راه بروی ، اما هر لحظه که ایمانت را از دست بدهی غرق خواهی شد.

مرد به شانا اعتماد کردو پایش را بر آب گذاشت و به راحتی بر روی رود گام نهاد مسافتی را که طی کرد ناگهان هوس کردببیند که شانابر کاغذی که به پشت او چسبانده چه نوشته استآن را بر داشت وچنین خواند :ایزد راما ،به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد .

......................................................................

مردی در عالم رویا به سایه خود نگاه می کرد و جای پایش که بر ساحل افتاده بود ،اما جای پای دیگری را هم دید به خداوند گفت:خدای این جای پای کیست که همیشه با من است؟ خداوند گفت :فرزندم ،جای پای من است که همیشه با تو همراه است. مرد بقیه روز های زندگیش را از نظر گذراند ولحظات بحرانی وسختی را د ساحل زندگیش دید که فقط جای پای خودش مانده با گلایه از خداوند پرسید خدایا پس در این شرایط سخت و بحرانی که من نیاز به تو داشتم چرا تو نیستی خداوند عزیزم این درست لحظه ایست که من تو را به آغوش کشیده بودم و این است که جای پاهای من بر ساحل نمانده است ومرد با نگاهی خیس خداوند را می نگرست که همچون پدری مهربان به او لبخند می زد.

|+| نوشته شده توسط کاتیا در 24 May 2007 ساعت 2:45 PM |