تبليغاتX
عبرت
عبرت
دست نوشته
حکایت مشکلات و اسکناس

یک سخنران در مجلسی که تعداد کثیری حضور داشتند یک اسکناس 100 دلاری بیرون آورد و از همگان پرسید:چه کسی مایل است این اسکنانس را داشته باشد؟

دست همه حضار بالا رفت.

سخنران گفت:بسیار خوب من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل ا آن می خواهم کاری بکنم سپس اسکناس را مچاله کرد و پرسید:چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

باز هم دست حضار بالا رفت.

این بار سخنران اسکناس مچاله شده را بر زمین انداختوچند بار آن را لگد مال کرد

سپس اسکناس را برداشت وپرسید:خوب،حالا چه کسی حاضراست صاحب این اسکناس باشد؟

باز هم دست حضار بالا رفت.

سخنران گفت:دوستان می بینید ! با این بلاهایی که من بر سر اسکناس آوردم از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید وادامه داد .

عزیزانم!در زندگی واقعی هم همین طوراست،ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که می گیریم یا با مشکلاتی که مواجه می شویم ،خاک آلود می شویم واحساس می کنیم که دیگر ارزشی نداریم ولی هرگز این گونه نیست و صرف نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است،هرگز ارزش خودمان را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند ،آدم پر ارزشی هستیم ! واز همه مهم تر برای خودمان که هدفمند هستیم وآگاه!

 

|+| نوشته شده توسط کاتیا در 11 May 2007 ساعت 12:1 PM |